عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت: بگویم بنویسم...
که چرا عشق به انسان نرسیده است...؟!
که چرا آب به گلدان نرسیده است...؟!
چرا لحظه ی باران نرسیده است...؟!
و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است...
به ایمان نرسیده است...؟
و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است...؟!
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد...!!!
که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است...؟!
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است...؟!

اللهم عجل لولیک الفرج . التماس دعا